شمارهٔ ۱۲۸
منم که مست و خراب از صفای جام الستمحدیث هول قیامت به من مگوی که مستم
من آن نیم که چو زهاد خالی از همه معنیمیان جامه سالوس خویشتن بپرستم
به شیخ شهر مگو ذوق عشق و حالت مستیبه من بگوی که رند خراب و عاشق مستم
بیار باده که برخاستم من از سر کونینقلندرانه چو در کوی میفروش نشستم
چنان ز ششجهتم بسته آسمان در خواهشکه نیستم به یقین از وجود خویش که مستم
به غیر عشق دگر سر به هیچ کار نیارمگر این زمان ز کمند بلای عقل جستم
مگو که چاره عشق اختیار صبر و شکیب استمرا که نیست به دل صبر و اختیار به دستم
بجز حدیث وفایت کدام پند شنیدمبه غیر کنج جفایت کدام گوشه نشستم
منی که طالب یارم به دیر و کعبه چه کارمهواپرست نیم ساغرا خدای پرستم