شمارهٔ ۱۲۷
تا به کی مهر ادب بر لب خاموش زنموقت شد وقت که از آتش دل جوش زنم
چند هشیاری و عقلم ره تقوی سپرندعشق کو عشق که راه خرد و هوش زنم
عقل را پای کشم در خم چوگان جنوندست در حلقه رندان قدحنوش زنم
زاهدان را همه در صومعهها خونریزمطعنه بر مدعی خون سیاووش زنم
گر به دیوان جزا محتسبم مست کشددست بر دامن آن شاه خطاپوش زنم
در بر سوخته عشق توام خام هنوزمن که در میکدهها چون خم می جوش زنم
من که از دور تماشا نتوانم هیهاتکه شبی دست بر آن زلف و بناگوش زنم
وعده بوسه شنیدم ز لبش چون ساغردم عیسی نفسی زآن دهن بوس زنم