شمارهٔ ۱۲۳
بر سرم آید و پرسد به اشارت حالمکشته غمزه آن عشوهگر قتالم
نه ز می بود نشان و نه ز مستی اثریحالت نرگس مخمور تو برد از عالم
یاد صیاد ملول از گل و گلزارم کردکاش در کنج قفس ریخته میشد بالم
به ایاغ طربم دست بگیر ای ساقیپیش از آن دم که غم دهر کند پامالم
قرعه عشق تو بر نام من آمد ز ازلشکر ایزد که همایونفر و فرخفالم
من که شرمنده پای توام از بذل و نثارگر قبولت سر و جان است زهی اقبالم
ساکن کوی هوس شاد به عقل آمد و منرهرو عشقم و صد خیل غم از دنبالم
جای خالی نه همین در دل و جانم نبودپای تا سر همه از عشق تو مالامالم
عازم درگه میخانه منم ساغر مستمیکشان باده بیارید به استقبالم