گنج

شمارهٔ ۱۱۹

۱۰ بیت
به کوی عشق سحر بی‌خود از شراب شدمسراغ گنج غمت داشتم خراب شدم
چو ذره بودم اگر در هوای مهر رختولی ز پرتو عشق تو آفتاب شدم
دو روز زورق هستی به بحر غم راندمز تندباد فنا غرق چون حباب شدم
حیات و موت که گویند در جهان این بودکه بعد ساعت بیداری به خواب شدم
به صبحگاه شنیدم ز گل به حسرت گفتکجاست بلبل شیدا که بی‌نقاب شدم
نه یک دو ساغر ساقی چنین خرابم کردخراب مستی آن چشم نیم‌خواب شدم
ز بس که توبه ز می کردم و شکستم بازخجل ز توبه و شرمنده از شراب شدم
برفت طاقتم از تن به طاق ابرویشز تاب طره پرتاب او به تاب شدم
پس از وفات ز خاکم گذشت بهر نثارنداشتم دل و جانی ز خجلت آب شدم
هنوز ساغر می ناچشیده از دستشز عکس عارض ساقی در اضطراب شدم