شمارهٔ ۱۲۰
بتی فرنگنژاد از نگارخانه چینمبه ملک روم مسخر نمود کشور و دینم
نمود غارت ایمان و دین به عشوه نه تنهاکه آفت دل و جان شد به خنده شکرینم
بت خدانشناسی بلای دین و دلم شدببین که عشق در آخر چگونه زد به زمینم
صبا به جانب ایران روی بگو به رفیقانکه من به روم گرفتار دام لعبت چینم
منم که خط خطا بر ختن کشیدمی می و چینکنون به خطه قسطنطنیه زار و حزینم
منی که دل ننهادم به خواجگی دو عالمبه کوی میکده اکنون گدای گوشهنشینم
کمان ابروی خونریز ترک سختکمانیبه تیر غمزه جادوکمین گشاده به کینم
مرا به گوشه چشمی ز نار تا ننوازدبه فتنه چشم رقیبان ز هر طرف به کمینم
به زیر تیغش اگر جان دهم رواست که شایدبر آن جمال بیفتد نگاه بازپسینم
بهای بوسه اگر قانع است دین و دلم رافدای بوسه جانپرورش همان و هم اینم
قرین ساقی حوراوشم به میکده زاهدبخوان تو دوزخیم من که در بهشت برینم
ز شور عشق چو ساغر علم زنند به محشرفدای مستی دیوانگان بیدل و دینم