گنج

شمارهٔ ۱۱۸

۸ بیت
نه زبان ورد تو تنها کند اندر دهنمعضوی از ذکر تو خالی نبود در بدنم
با وجود تو نزیبد به کس اظهار وجودکز وجودش اثری بیند و گوید که منم
نام شیرین تو چون بر دهنم رفت رواستشکر و شهد فروریزد اگر از سخنم
نشنوم ناله یک هم‌نفس از شاخ گلیعندلیبم که به گلزار غریب وطنم
نام لیلی به زبان گویم و لیلی جویممن که مجنون‌صفت آواره دشت و دمنم
فکند طرح حفا یار محبت گسلمشکند عهد وفا دلبر پیمان‌شکنم
طرح نوخواهم از اندیشه معمار قضاکه بس آزرده از این تیر‌ه‌سرای کهنم
گر چه از عشق توام ساغر لبریز ولیمی‌خورم که جدا زآن لب شکرشکنم