شمارهٔ ۱۱۷
آن چنان عشق تو غالب شده بر جان و تنمرشته عشق توان ساخت ز تار کفنم
عشقت القا انا الحق کندم زآن که مراخویشتن کرده تا کرده بیخویشتنم
شور عشق من و حسن تو گرفته است به خلقزآن که در شهر تو شیرینی و من کوهکنم
غم عشقت به دل آخر ز که پنهان دارممن که در عشق تو افسانه هر مرد و زنم
مر مرا تاریک بود بزم بهشتگر شود روشن از انوار رخت انجمنم
عهد پیمانهکشی بستهام از روز ازلحاش لله که من آن عهد ازل برشکنم
طایر باغ جنانم نه ز مرغان چمنگر بنالم غجبی نیست که دور از وطنم
سفلگان پیرو عقلند بده ساقی میتا که بر طارم اعلی علم عشق زنم
آن نگینم که نه با من بجز از نقش مرادکو سلیمان که بگیرد ز کف اهرمنم
دید افتادهام از باده خمارآلودهداد ساقی دو سه ساغر ز شراب کهنم