شمارهٔ ۱۱۵
گوشه امن و جام می ماهوشی مقابلمبیخبر است آسمان شکر ز بخت مقبلم
ای که گره گشایمت فکر رهاییم کنددام چگونه بگسلم بندی آن سلاسلم
یار کند به صد جفا بند ز بند من جداخون وفا همیچکد از رگ و از مفاصلم
ای که به قهر گفتهای از سر کوی من بروگیرم اگر که خود روم گو به کجا رود دلم
من که سفینه میبرم لجّه بحر عشق رایا بکشد به غرقهام یا بکشد به ساحلم
تخم وفا که کشتهام بیثمر است عاقبتسیل جفا نبرد اگر برق زند به حاصلم
تا تو به بزم دیگران شمع و چراغ بودهایمن به گداز و سوز دل غیر شمع محفلم
هر که جنون عشق را چاره به عقل میکندعقل گمان نمیکند گوید اگر که عاقلم
دعوی خون به حیرتم روز جزا چه سان کنمگر به نگاه واپسین چشم فتد به قاتلم
خود به هوای دامگه ترک نمودم آشیانمن نه به صیدگاه عشق آمده صید غافلم
کاسه نگشت خاک من در کف میفروش اگررند سبوکش دگر کوزه بسازد از گلم
پیشرو خیال من رهبر کوی عشق شدروز ازل که ساربان بست به ناقه محملم
دوش که پیر میکده دید به حال حیرتمگرد به یک پیاله می حل هزار مشکلم
ساغر دلشکستهام مانده و زار و خستهامنی پی گرد کاروان نه به سراغ منزلم