شمارهٔ ۱۱۱
بیسبب خار به چشم کرم یار شدیمای دریغا که به کام دل اغیار شدیم
نه عجب خار گر از صحبت گل گشت عزیزعجب از ماست که در صحبت گل خار شدیم
تا بر آن صفحه رخسار خطش دایره زدما بر آن دایره سرگشته چو پرگار شدیم
قید عشق تو بسی محکم و ما صید ضعیفآه از این دام بلایی که گرفتار شدیم
بلبلانیم خوشآواز که در کنج قفسدم فروبسته و خاموش ز گفتار شدیم
گرنه پاداش وفا جور و جفا میباشداز چه ما این همه مستوجب آزار شدیم
جمع آسودهدلان کو که پریشان باشدما چو آشفته از آن طره طرار شدیم
شعله بر خرمن افلاک زنیم از تف آهما که از آتش دل برق شرربار شدیم
هوشیاران همه ساغر به مقام خطرندما که مستانه برون از در خمار شدیم