شمارهٔ ۱۱۰
گیرم آخر دل از آن زلف پریشان گیرمبه کدامین سر سودازده سامان گیرم
کفر زلف تو مرا مایه صد ایمان استکافرم گر به جز از کفر تو ایمان گیرم
بر من آن تیر که از شست تو بیرون آیداگر از دل گذرد ور هدف جان گیرم
بامدادان که صبا جانب بستان گیردبوی زلفین تو از سنبل و ریحان گیرم
وقت آن شد که چو دیوانه به سودای غمترو به صحرا نهم و راه بیابان گیرم
تیغ ابروی تو را گر به کف آرم روزیخون صد کشته از آن صف زده مژگان گیرم
تا فروغی به دل از دیده جانم برسدتوتیایی ز غبار ره جانان گیرم
من هم آیین نکونامی و تقوی دانمچه کنم عشق بتان گشته گریبانگیرم
دست کوتاه مرا گوشه دامانی کوتا به صد حسرت از آن گوشه دامانگیرم
عشق را عرصه برون است ز معموره عقلگیرمش تا به ابد حد بیابان گیرم
عهد دل بستگی زهد به ساغر شکنمبر در میکده پیمانه به پیمان گیرم