شمارهٔ ۱۰۹
تا به خاک قدم پیر مغان سر زدهامپای بر فرق سرافرازی قیصر زدهام
گشتهام خاکنشین بر در میخانه عشقپشت پا بر حرم و بتکده یکسر زدهام
از کف ساقی ترسابچه در بزم حضورمی رنگینتری از خون کبوتر زدهام
خوردهام جام حیات از می خمخانه عشقطعنه بر چشمه ظلمات سکندر زدهام
چه غم از حادثهانگیزی توفان بلاکشتیی را که به دریای تو لنگر زدهام
ز وفا پای پس از مرگ به خاکم بگذارکه بسا دست من از عشق تو بر سر زدهام
منم آن عاشق دیوانه که از روز ازلعلم عشق تو در گنبد اخضر زدهام
ساغر مست و خرابم به خط مفتی عشقباده در میکده با رند و قلندر زدهام
من که اندیشهام از پرسش محشر نبوددست امید به دامان پیمبر زدهام