شمارهٔ ۱۱
این شهسوار کیست که آید به فر و زیبچندین هزار جان و دلش دست در رکیب
باز آن نگار ماهرخ از عشق روی کیستچون گل دریده پیرهن و چاک کرده جیب
تا کی شکایت ای دل بیدرد از حبیببیمار باش تا گذرد بر سرت طبیب
ای بینصیب مانده ز مستی و ذوق عشقما را ز قسمت ازلی بوده این نصیب
روز ازل به مکتب تعلیم درس و عقلآداب عشق یاد گرفتم من از ادیب
گل جلوه میفروخت که زد برق غیرتینه گلبنی گذاشت نه گلشن نه عندلیب
آسودهام ز دیر و حرم در حریم عشقفارغ ز قید و حرمت سجاده و صلیب
فردا مراست نعمت وصل و حریم دوستزاهد تو باش و باغ بهشت و انار و سیب
بر رهروان عشق ز یک گام پیش نیستدریا و کوه دشت و هزاران فراز و شیب
نازم به کوی دوست که آن جا به غیر عشقنه درد و نه دواست نه بیمار و نه طبیب
مشکن دلم به دامگه آن شکنج زلفاندیشه کن به نیم شب از ناله غریب
آداب شیخ صومعه مردم فریبی استساغر به کوی میکده می خور مخور فریب