شمارهٔ ۱۰۷
شبها که با خیال رخت آه میکشمنقشی به لوح دیده از آن ماه میکشم
تا شستوشوی دل کنم از غیر نقش دوستناشسته روی جام سحرگاه میکشم
با سالکان میکده در شاهراه عشقجامی به یاد رهرو آگاه میکشم
آویختن نیارم از آن دامن بلندخجلت ز دست و پنجه کوتاه میکشم
یک تن ز همرهان طریقت نمیکشدبار مذلتی که در این راه میکشم
یک ره دلم به حلقه آن زلف ره نیافتبنگر چه ها ز طالع گمراه میکشم
گر دست من به چاه زنخدان او رسدصد یوسف پیمبر از آن چاه میکشم
گوشم سوی سروش و سبوی میم به دوششکر خدا که باده به دلخواه میکشم
خاک در گدای خرابات بودهاممنت کجا ز بارگه شاه میکشم
در دل فروزم آتشی از آه سوزناکوز سوز سینه ناله جانکاه میکشم
ساغر مپرس قصه ز شبهای محنتمکز غصه خون همیخورم و آه میکشم