گنج

شمارهٔ ۱۰۶

۹ بیت
باز مستانه برون از در خمار شدیمآفت جان و دل مردم هشیار شدیم
از پس پرده پندار چو بیرون گشتیمپرده‌دار حرم عالم اسرار شدیم
در حریم حرم از سعی صفایی نفزودزآن به بتخانه مرید بت و زنار شدیم
حاصل خود همه دادیم به سیلاب فنافارغ از نیک و بد و اندک و بسیار شدیم
غیر بی‌حاصلی از حاصل اوقات نبودای بسا شام و سحر خفته و بیدار شدیم
تا تو را صورت و معنی به هم آمیخته شدما به نزهتگه جان صورت دیوار شدیم
بعد عمری که ز هر دام بلایی جستیمبه کمند سر زلف تو گرفتار شدیم
قصه جنت و کوثر به حریفان گفتیمشرمسار از رخ ساقی و لب یار شدیم
کوکب بخت خود از مشرق ساغر جستیمشرف طالع هر ثابت و سیار شدیم