گنج

شمارهٔ ۱۰۵

۱۰ بیت
با خیالت هر قدم از خویش بیرون رفته‌امراه عشقت را نمی‌دانی که من چون رفته‌ام
عاقلان را در ره عشق تو مجنون دیده‌امبس به سودای تو در صحرا و هامون رفته‌ام
خفته در منزل چه داند مشکلات راه عشقراهرو داند که من این راه را چون رفته‌ام
با دل پر درد و روی زرد و چشم خون‌فشانرفته‌ام تا راه عشق را به قانون رفته‌ام
محرمان کوی لیلی کی ز من یاد آورندمن که در دشت جنون از یاد مجنون رفته‌ام
برق و بارانی که بینی من به خیل اشک و آههر شب از بهر شبیخون سوی گردون رفته‌ام
نصرتم بین کز جنون عشق در میدان عقلبا درفش کاوی و جیش فریدون رفته‌ام
چاره‌جویان جمله عاجز مانده از درمان منبا دل پردرد پیش صد فلاطون رفته‌ام
نه فلک در پیش پای همتم یک گام نیسترهرو عشقم ز ملک عقل بیرون رفته‌ام
حال مستان را ز من ساغر چه می‌پرسی که منروزگاری هست کز میخانه بیرون رفته‌ام