شمارهٔ ۵
فتنه شورانگیخت یاران چیست تدبیر صوابفتنه را تدبیر نتواند مگر جام شراب
دور گردون خاک میخواران دهد اینک به بادساقیا می ده که این آتش نمیرد جز به آب
آفتاب و ماه تا جام شراب است و شرابآسمان بیهوده میلافد ز ماه و آفتاب
باده دیرینه ده به رغم این دیرینه پیرتا ز سر گیرم کنون پیرانه سرعهد شباب
از ره میخانه ناصح منع میخواران مکنمنع نتوان کرد کس را هرگز از راه صواب
حاش لله از پی زاهد روم گر یک دو گامزآن که در آفاق مشهور است اذا کان الغراب
دور گردون کند چون بنیاد صبرم ساقیاهم تو نیز از گردش پیمانه کن مست و خراب
تا مگر هم از سر مستی غم دیرین خوددر حضور حضرت دستور گویم بیحجاب
آن جهان فضل و دانش را سپهر عز و شانوآن سپهر عقل و بینش را فروزان آفتاب
عالم دیوان فطنت حاکم احکام کلناظم اوراق فکرت صاحب علم و کتاب
مبدأ حسن و جمال و منشأ فضل و کمالصاحب نیکوخصال سرور قدسی جناب
سرورا جان از غم پنهان دل آتش گرفتپیش تو از گفته آن بهتر که بردارم نقاب
شکوهها دارم به دل از دور گردون هم ز بختشکوههایی بس فزون از حد و بیرون از حساب
سایه لطفت در این مدت که از من دور بودبخت با من بود دائم در سر جنگ و عتاب
هم سپهر کینهپرور از ره کینپروریزهر غم میریخت در جامم به جای شهد ناب
گه به محنت جفت بودم گه قرین درد و رنجاز فراق خدمت پیوسته بودم در عذاب
سینه از غم چاک و دل از درد دوری دردناکدیده از خوناب دل نمناک و جان در اضطراب
جمله درهای امیدم بسته بود این چرخ پیرشکر کز فیض قدومت بر رخم شد فتح باب
من کجا و سایه لطف تو ناگه از کجااین که میبینم به بیداریست یا رب یا به خواب
وقت آن بوده است کز شکر قدومت این زمانبزم شادی و طرب سازیم با چنگ و رباب
فتنه بس خاموش و می در جوش و مطرب در خروشرشحه فیضی ببار ای ابر بر مستان خواب
شاهد و شمع و سرود و بزم شادی ساقیاخیز بر شکرانه این بزم ده جام شراب
از نزول موکب دستور گردون احتشاممژده نصرت بده بر خاص و عام و شیخ و شاب
(؟)کش بود در عز و شان از عرش عالیتر جناب
آن خداوندی فلک حکمی که از کف الخضیبپنجه از خون عدویش آسمان دارد خضاب
در جهان ملک از سیر سریع کلک اوفتنه آن بیند که دید او را شیاطین از شهاب
باد با حکمش نباشد همعنان در سیر ملکپشه را کی قوت پرواز باشد با عقاب
آسمان پیوسته از بهر نثار مقدمشلعل و گوهر ریزد از انجم به جای زر ناب
کلک او گر افعی گنجی نبودی ملک رااز چه بر جان حسودان زهر ریزد از لعاب
شاهد طبعم پی آرایش نظمی دگرآن چنان شد جلوهگر گویی ز مشرق آفتاب
سرورا ای آن که از رشک جمالت آفتاببوده دائم چون دل بینیت اندر اضطراب
هم ز شوق خاک پای مهرسایت آسمانبر زمین پیوسته گوید لیتنی کنت تراب
آفتاب از خدمتت غایب نباشد صبح و شامزآنکه آگاه است از قصه من غاب خاب
از تو گلهای فضایل جمله دارد رنگ و بووز تو دارد باغ الفاظ و معانی آب و تاب
در هوای پرتو رای تو خورشید سپهرذره بیقدر باشد در هوای آفتاب
رشته زرین مهر از آسمان تا بر زمینخیمه جاه و جلالت را بود زرین طناب
گر ز تاب تف قهرت شعلهای گیرد به جاندر زمان از آتش دوزخ شرر ریزد سحاب
هم سحاب لطف تو آن جا که گردد قطره ریزگل دمد از شورهزار و موج خیزد از سراب
عرصه عز و شرف را هم تویی آن شهسوارکآفتابت در عنان است آسمانت در رکاب
ملک دین را تا ابد هرگز نمیبودی نظامگر ندیدی از دم کلک تو فرمان و خطاب
چون شدم عاجز ز وصفت لب گشودم بر دعاهست امیدم ز لطف حق که باشد مستجاب
دولت و بخت و هنر بادت همیشه در عناننصرت و فتح و ظفر بادت همیشه در رکاب
آفتاب عمر اعدای تو بادا در غروبتا همیشه در طلوع و در غروب است آفتاب
حال بدبینان جاهت منقلب بادا ز غماز حوادث تا جهان دائم بود در انقلاب