غزل شمارهٔ ۴۹
تو پس پرده و ما خون جگر میریزیموه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم
دیگران را غم جان دارد و ما جامهدرانکه بفرمایی و ما از سر جان برخیزیم
مردم از فتنه گریزند و ندانند که مابه تمنای تو در حسرت رستاخیزیم
دل دیوانه سپر کرده و جان بر کف دستظاهر آن است که از تیر بلا نگریزیم
باغ فردوس میارای که ما رندان راسر آن نیست که در دامن حور آویزیم
ور به زندان عقوبت بری از دیدهٔ شوقای بسا آب که بر آتش دوزخ ریزیم
رنگ زیبایی و زشتی به حقیقت در غیبچون تو آمیختهای با تو چه رنگ آمیزیم؟
سعدیا قوت بازوی عمل هست ولیکتا به جایی نه که با حکم ازل بستیزیم