غزل شمارهٔ ۴۸
خداوندی چنین بخشنده داریمکه با چندین گنه امیدواریم
که بگشاید دری کایزد ببنددبیا تا هم بدین درگه بزاریم
خدایا گر بخوانی ور برانیجز انعامت دری دیگر نداریم
سر افرازیم اگر بر بنده بخشیوگرنه از گنه سر بر نیاریم
ز مشتی خاک ما را آفریدیچگونه شکر این نعمت گزاریم
تو بخشیدی روان و عقل و ایمانوگرنه ما همان مشتی غباریم
تو با ما روز و شب در خلوت و ماشب و روزی به غفلت میگذاریم
نگویم خدمت آوردیم و طاعتکه از تقصیر خدمت شرمساریم
مباد آن روز کز درگاه لطفتبه دست ناامیدی سر بخاریم
خداوندا به لطفت با صلاح آرکه مسکین و پریشان روزگاریم
ز درویشان کوی انگار ما راگر از خاصان حضرت برکناریم
ندانم دیدنش را خود صفت چیستجز این را کز سماعش بیقراریم
شرابی در ازل در داد ما راهنوز از تاب آن می در خماریم
چو عقل اندر نمیگنجید سعدیبیا تا سر به شیدایی برآریم