گنج

غزل شمارهٔ ۲۲

ذوق شراب انست، وقتی اگر بباشدهر روز بامدادت، ذوقی دگر بباشد
بیخ مداومت را، روزی شجر برویدشاخ مواظبت را، وقتی ثمر بباشد
استاد کیمیا را، بسیار سیم بایددر خاک تیره کردن، تا آن که زر بباشد
بسیار صبر باید، تا آن طبیب دل رادر کوی دردمندان، روزی گذر بباشد
عالم که عارفان را، گوید نظر بدوزیدگر یار ما ببیند، صاحب نظر بباشد
زیرا که پادشاهی، چون بقعه‌ای بگیردبنیاد حکم اول، زیر و زبر بباشد
دیوانه را که گویی، هشیار باش و عاقلبیم است کز نصیحت، دیوانه‌تر بباشد
بانگ سحر بر آمد، درویش را خبر شدرطلی گرانش درده، تا بی خبر بباشد
ساقی بیار جامی، مطرب بگوی چیزیلب بر دهان نی نه، تا نیشکر بباشد
امروز قول سعدی، شیرین نمی‌نمایدچون داستان شیرین، فردا سمر بباشد