گنج

غزل شمارهٔ ۲

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش رااختیار آن است کاو قسمت کند درویش را
آن که مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کرده‌اندگو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را
خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیخته‌ستنوش می‌خواهی هلا! گر پای داری نیش را
ای که خواب آلوده واپس مانده‌ای از کاروانجهد کن تا بازیابی همرهان خویش را
در تو آن مردی نمی‌بینم که کافر بشکنیبشکن ار مردی هوای نفس کافر کیش را
آن گه از خواب اندر آید مردم نادان که مردچون شبان آن گه که گرگ افکنده باشد میش را
خویشتن را خیر خواهی خیرخواه خلق باشزآن که هرگز بد نباشد نفس نیک‌اندیش را
آدمیت رحم بر بیچارگان آوردن استکآدمی را تن بلرزد چون ببیند ریش را
راستی کردند و فرمودند مردان خدایای فقیه اول نصیحت گوی نفس خویش را
آنچه نفس خویش را خواهی حرامت سعدیاگر نخواهی همچنان بیگانه را و خویش را