غزل شمارهٔ ۳
ای که انکار کنی عالم درویشان راتو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را
گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیستکه به شمشیر میسر نشود سلطان را
طلب منصب فانی نکند صاحب عقلعاقل آن است که اندیشه کند پایان را
جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتندوین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را
آن به در میرود از باغ به دلتنگی و داغوین به بازوی فرح میشکند زندان را
دستگاهی نه که تشویش قیامت باشدمرغ آبیست چه اندیشه کند طوفان را
جان بیگانه ستاند ملکالموت به زجرزجر حاجت نبود عاشق جان افشان را
چشم همت نه به دنیا که به عُقْبیٰ نبودعارف عاشق شوریدهٔ سرگردان را
در ازل بود که پیمان محبت بستندنشکند مرد اگرش سر برود پیمان را
عاشقی سوختهٔ بی سر و سامان دیدمگفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را
نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر دردگفت بگذار من بی سر و بی سامان را
پند دلبند تو در گوش من آید هیهاتمن که بر درد حریصم چه کنم درمان را
سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذاروقت فرصت نشود فوت مگر نادان را