قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - موعظه و نصیحت
ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیستمرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست
خفتگان را چه خبر زمزمهٔ مرغ سحر؟حیوان را خبر از عالم انسانی نیست
داروی تربیت از پیر طریقت بستانکادمی را بتر از علت نادانی نیست
روی اگر چند پری چهره و زیبا باشدنتوان دید در آیینه که نورانی نیست
شب مردان خدا روز جهان افروزستروشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکنکاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست
طاعَت آن نیست که بَرْ خاکْ نَهی پیشانیصِدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
حذر از پیروی نفس که در راه خدایمردم افکنتر ازین غول بیابانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهندمرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست
با تو ترسم نکند شاهد روحانی رویکالتماس تو به جز راحت نفسانی نیست
خانه پرگندم و یک جو نفرستاده به گوربرگ مرگت چو غم برگ زمستانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرندبانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست
آخری نیست تمنای سر و سامان راسر و سامانی به از بی سر و سامانی نیست
آن کس از دزد بترسد که متاعی داردعارفان جمع بکردند و پریشانی نیست
وانکه را خیمه به صحرای فراغت زدهاندگر جهان زلزله گیرد غم ویرانی نیست
یک نصیحت ز سر صدق جهانی ارزدمشنو ار در سخنم فایده دو جهانی نیست
حاصل عمر تلف کرده و ایام به لغوگذرانیده، به جز حیف و پشیمانی نیست
سعدیا گرچه سخندان و مصالح گوییبه عمل کار برآید به سخندانی نیست
تا به خرمن برسد کشت امیدی که تراستچارهٔ کار به جز دیدهٔ بارانی نیست
گر گدایی کنی از درگه او کن باریکه گدایان درش را سر سلطانی نیست
یارب از نیست به هست آمدهٔ صنع توایموانچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست
گر برانی و گرم بندهٔ مخلص خوانیروی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست
دست حسرت گزی ار یک درمت فوت شودهیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست