شمارهٔ ۲۲
من خسته چون ندارم، نفسی قرار بیتوبه کدام دل صبوری، کنم ای نگار بیتو
ره صبر چون گزینم، من دل به باد دادهکه به هیچ وجه جانم، نکند قرار بیتو
صنما به خاک پایت، که به کنج بیت احزانبه ضرورتم نشیند، نه به اختیار بیتو
اگرم به سوی دوزخ، ببرند باز خوش خوشبروم ولی به جنت، نکنم گذار بیتو
سر باغ و بوستانم، به چه دل بود نگاراکه به چشم من جهان شد، همه زرنگار بیتو
نفسی به بوی وصلت، زدنم بهست جاناکه چنین بماند عمری، من دلفگار بیتو
تو گمان مبر که سعدی، به تو برگزید یاریبه سرت که نیست او را، سر هیچ یار بیتو