شمارهٔ ۱۳ - خسرو من چون به بارگاه (برآید)
خسرو من چون به بارگاه برآیدنعره و فریاد از سپاه برآید
عاشق صادق ز خان و مان بگریزدمرد توانگر ز مال و جاه برآید
بر سر کویش نظاره کن که هزارانیوسف مصری ز قعر چاه برآید
صبح چنان صادق است در طلب اوکز هوس روی او پگاه برآید
صومعه داران چو........از همگان وافضیحتاه برآید
غمزهٔ او مست و.........هر که برون آید از (پناه) برآید
گر به مثل دیرتر ز خواب بخیزدصبح در آن روز چاشتگاه برآید
آینه گر عکس او ز دور ببینداز دل سنگش هزار آه برآید
مرده اگر یاد او کند به دل خاکبر سر خاکش بسی گیاه برآید
صبر کن ای دل.........کار برآید چو سال و ماه برآید
چون ز سرّ عشق او کنند گناهیبوی عبادت از آن گناه برآید
ای دل سعدی نه.........سجده کن آنجا که.........