غزل شمارهٔ ۸۴
ز من مپرس که در دست او دلت چون استازو بپرس که انگشتهاش در خون است
وگر حدیث کنم تندرست را چه خبرکه اندرون جراحت رسیدگان چون است
به حسن طلعت لیلی نگاه مینکندفتاده در پی بیچارهای که مجنون است
خیال روی کسی در سر است هر کس رامرا خیال کسی کز خیال بیرون است
خجسته روز کسی کز درش تو بازآییکه بامداد به روی تو فال میمون است
چنین شمایل موزون و قد خوش که تو راستبه ترک عشق تو گفتن نه طبع موزون است
اگر کسی به ملامت ز عشق برگرددمرا به هر چه تو گویی ارادت افزون است
نه، پادشاه منادی زده است، می مخوریدبیا که چشم و دهان تو مست و میگون است
کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاداز آب دیده تو گویی کنار جیحون است