غزل شمارهٔ ۶۳۵
اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهیسر بندگی به حُکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارمتو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانمهمه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعتکه نظر نمیتواند که ببیندت کماهی
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردنهمه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردمکسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویتهمه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویتنه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشمسخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحتنه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی