گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۴

روزی به زنخدانت گفتم به سیمینیگفت ار نظری داری ما را به از این بینی
خورشید و گلت خوانم هم ترک ادب باشدچرخ مه و خورشیدی باغ گل و نسرینی
حاجت به نگاریدن نبود رخ زیبا راتو ماه پری‌پیکر زیبا و نگارینی
بر بستر هجرانت شاید که نپرسندمکس سوخته‌خرمن را گوید به چه غمگینی؟
بنشین که فغان از ما برخاست در ایامتبس فتنه که برخیزد هر جا که تو بنشینی
گر بنده خود خوانی افتیم به سلطانیور روی بگردانی رفتیم به مسکینی
کس عیب نیارد گفت آن را که تو بپسندیکس رد نتواند کرد آن را که تو بگزینی
عشق لب شیرینت روزی بکشد سعدیفرهاد چنین کشته‌ست آن شوخ به شیرینی