غزل شمارهٔ ۶۱۸
همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانیوین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماندهمه اسماند و تو جسمی همه جسماند و تو جانی
تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیندور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماندتا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی
نوک تیر مژه از جوشن جان میگذرانیمن تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی
هر چه در حسن تو گویند چنانی به حقیقتعیبت آن است که با ما به ارادت نه چنانی
رمقی بیش نماندهست گرفتار غمت راچند مجروح توان داشت بکش تا برهانی
بیش از این صبر ندارم که تو هر دم برِ قومیبنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی
گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشدکه برانی ز در خویش و دگربار بخوانی
سعدیا گر قدمت راه به پایان نرساندباری اندر طلبش عمر به پایان برسانی