گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۰

بنده‌ام گر به لطف می‌خوانیحاکمی گر به قهر می‌رانی
کس نشاید که بر تو بگزینندکه تو صورت به کس نمی‌مانی
ندهیمت به هر که در عالمور تو ما را به هیچ نستانی
گفتم این درد عشق پنهان رابه تو گویم که هم تو درمانی
باز گفتم «چه حاجت است به قول؟»که تو خود در دلی و می‌دانی
نفْس را عقل تربیت می‌کردکز طبیعت عنان بگردانی
عشق دانی چه گفت تقوا را؟«پنجه با ما مکن که نتوانی»
چه خبر دارد از حقیقت عشق؟پای‌بند هوای نفسانی
خودپرستان نظر به شخص کنندپاک‌بینان به صنع ربانی
شب قدری بود که دست دهدعارفان را سماع روحانی
رقص وقتی مسلمت باشدکآستین بر دو عالم افشانی
قصهٔ عشق را نهایت نیستصبر پیدا و درد پنهانی
سعدیا دیگر این حدیث مگویتا نگویند قصه می‌خوانی