غزل شمارهٔ ۵۶۶
نه تو گفتی که «به جای آرم» و گفتم که «نیاری»عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری
زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقتکشتن اولاتر از آن کهم به جراحت بگذاری
تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد؟من گرفتار کمندم، تو چه دانی که سواری؟
کس چنین روی ندارد، تو مگر حور بهشتیوز کس این بوی نیاید، مگر آهوی تتاری؟
عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند؟همچو بر خرمن گل قطرهٔ باران بهاری
طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدمشکرست آن، نه دهان و لب و دندان که تو داری
ای خردمند که گفتی «نکنم چشم به خوبان»به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری؟
آرزو میکُندم با تو شبی بودن و روزییا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری
هم اگر عمر بوَد، دامن کامی به کف آیدکه گل از خار همی آید و صبح از شب تاری
سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجدخوش بوَد هر چه تو گویی و شکر هر چه تو باری