غزل شمارهٔ ۵۶۵
من از تو روی نپیچم گرم بیازاریکه خوش بود ز عزیزان، تحمل خواری
به هر سلاح که خون مرا بخواهی ریختحلال کردمت الا به تیغ بیزاری
تو در دل من از آن خوشتری و شیرینترکه من ترش بنشینم ز تلخ گفتاری
اگر دعات ارادت بود و گر دشنامبگوی از آن لب شیرین که شهد میباری
اگر به صید رَوی وحشی از تو نگریزدکه در کمند تو راحت بود گرفتاری
به انتظار عیادت که دوست میآیدخوش است بر دلِ رنجورِ عشق، بیماری
گرم تو زهر دهی چون عسل بیاشاممبه شرط آن که به دست رقیب نسپاری
تو میروی و مرا چشم و دل به جانب توستولی چه سود؟ که جانب نگه نمیداری
گرت چو من غم عشقی زمانه پیش آرددگر غم همه عالم به هیچ نشماری
درازنای شب از چشم دردمندان پرسکه هر چه پیش تو سهل است سهل پنداری
حکایت من و مجنون به یکدگر ماندنیافتیم و بمردیم در طلبکاری
بنال سعدی اگر چاره وصالت نیستکه نیست چاره بیچارگان به جز زاری