غزل شمارهٔ ۵۴۰
خلاف شرط محبت، چه مصلحت دیدی؟که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی؟
گرفتمت که نیآمد ز روی خلق آزرمکه بیگنه بکشی، از خدا نترسیدی؟
بپوش روی نگارین و موی مشکین راکه حسن طلعت خورشید را بپوشیدی؟
هزار بیدل مشتاق را به حسرت آنکه لب به لب برسد، جان به لب رسانیدی
محل و قیمت خویش آن زمان بدانستمکه برگذشتی و ما را به هیچ نخریدی
هزار بار بگفتیم و هیچ درنگرفتکه گرد عشق مگرد ای فقیر و گردیدی
تو را ملامت رندان و عاشقان سعدیدگر حلال نباشد که خود بلغزیدی
به تیغ میزد و میرفت و باز مینگریستکه ترک عشق نگفتی، سزای خود دیدی