غزل شمارهٔ ۵۳۹
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندیکه ما را بیش از این طاقت نماندهست آرزومندی
غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشیبدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی
تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آیدکه ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی
نگفتی بیوفا یارا که از ما نگسلی هرگز؟مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی
زهی آسایش و رحمت نظر را کِش تو منظوریزهی بخشایش و دولت، پدر را کِش تو فرزندی
شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آیدچو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی
نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانمکنونت باز دانستم که ناقض عهد و سوگندی
مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیتتو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر میخواهمکه از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی
ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننمایدچه میگویی چنین شیرین که شوری در من افکندی
شکایت گفتن سعدی مگر باد است نزدیکت؟که او چون رعد مینالد تو همچون برق میخندی