گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ایی۱۱ بیت
دریچه‌ای ز بهشتش به روی بگشاییکه بامداد پگاهش، تو روی بنمایی
جهان شب است و تو خورشیدِ عالم‌آراییصباح مقبل آن کز درش تو بازآیی
به از تو مادر گیتی به عمر خود فرزندنیاورد که همین بود حد زیبایی
هر آن که با تو وصالش دمی میسر شدمیسرش نشود بعد از آن شکیبایی
درون پیرهن از غایتِ لطافتِ جسمچو آب صافی در آبگینه پیدایی
مرا مجال سخن بیش در بیان تو نیستکمال حسن ببندد زبانِ گویایی
ز گفت و گوی عوام احتراز می‌کردمکزین سپس بنشینم به کنج تنهایی
وفای صحبت جانان به گوش جانم گفت«نه عاشقی، که حذر می‌کنی ز رسوایی»
گذشت بر من از آسیبِ عشقت آن چه گذشتهنوز منتظرم تا چه حکم فرمایی
دو روزه باقیِ عمرم فدای جان تو باداگر بکاهی و در عمر خود بیفزایی
گر او نظر نکند سعدیا به چشم نواختبه دست سعی تو باد است تا نپیمایی