غزل شمارهٔ ۵۰۵
خبرت خرابتر کرد جراحت جداییچو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی؟چه از این بِه ارمغانی که تو خویشتن بیایی؟
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردیشب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتمنه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانمکه جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان؟تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتمدگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحتبرو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
تو که گفتهای تأمل نکنم جمال خوبانبکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی
درِ چشمْ بامدادان به بهشت برگشودننه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی