غزل شمارهٔ ۵۰۱
تو از هر در که بازآیی، بدین خوبی و زیباییدری باشد که از رحمت، به روی خلق بگشایی
ملامتگویِ بیحاصل، ترنج از دست نشناسددر آن معرض که چون یوسف، جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیآرایند وقتی خوبرویان راتو سیمینتن چنان خوبی، که زیورها بیآرایی
چو بلبل روی گل بیند، زبانش در حدیث آیدمرا در رویت از حیرت، فروبستهست گویایی
تو با این حسن نتوانی، که روی از خلق درپوشیکه همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی
تو صاحب منصبی جانا! ز مسکینان نیندیشیتو خوابآلودهای، بر چشم بیداران نبخشایی
گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی؟مکن بیگانگی با ما، چو دانستی که از مایی
دعایی گر نمیگویی، به دشنامی عزیزم کنکه گر تلخ است، شیرین است، از آن لب هر چه فرمایی
گمان از تشنگی بردم، که دریا تا کمر باشدچو پایانم برفت اکنون، بدانستم که دریایی
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کشمگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
قیامت میکنی سعدی! بدین شیرین سخن گفتنمسلم نیست طوطی را، در ایامت شکرخایی