غزل شمارهٔ ۴۸۳
راستی گویم به سروی ماند این بالای تودر عبارت مینیاید چهره زیبای تو
چون تو حاضر میشوی من غایب از خود میشومبس که حیران میبماندم وهم در سیمای تو
کاشکی صد چشم از این بی خوابتر بودی مراتا نظر میکردمی در منظر زیبای تو
ای که در دل جای داری بر سر چشمم نشینکاندر آن بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو
گر ملامت میکنندم ور قیامت میشودبنده سر خواهد نهاد آن گه ز سر سودای تو
در ازل رفتهست ما را با تو پیوندی که هستافتقار ما نه امروز است و استغنای تو
گر بخوانی پادشاهی ور برانی بندهایمرای ما سودی ندارد تا نباشد رای تو
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش رانفس ما قربان توست و رخت ما یغمای تو
ما سراپای تو را ای سروتن چون جان خویشدوست میداریم و گر سر میرود در پای تو
وین قبای صنعت سعدی که در وی حشو نیستحد زیبایی ندارد خاصه بر بالای تو