غزل شمارهٔ ۴۶۷
آخَر نگهی به سوی ما کندردی به ارادتی دوا کن
بسیار خِلاف عهد کردیآخَر به غلط یکی وفا کن
ما را تو به خاطری همه روزیک روز تو نیز یاد ما کن
این قاعدهٔ خِلاف بگذاروین خوی مُعانِدت رها کن
برخیز و در سرای در بندبنشین و قبای بسته وا کن
آن را که هلاک میپسندیروزی دو به خدمت آشنا کن
چون انس گرفت و مهر پیوستبازش به فراق مبتلا کن
سعدی چو حریف ناگزیر استتن در ده و چشم در قضا کن
شمشیر که میزند سپر باشدشنام که میدهد دعا کن
زیبا نبود شکایت از دوستزیبا همه روز گو جفا کن