غزل شمارهٔ ۴۶۶
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدنکه ندارد دل من طاقت هجران دیدن
بر سر کوی تو گر خوی تو این خواهد بوددل نهادم به جفاهای فراوان دیدن
عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چندخویشتن بیدل و دل بی سر و سامان دیدن
تن به زیر قدمت خاک توان کرد ولیکگرد بر گوشه نعلین تو نتوان دیدن
هر شبم زلف سیاه تو نمایند به خوابتا چه آید به من از خواب پریشان دیدن
با وجود رخ و بالای تو کوته نظریستدر گلستان شدن و سرو خرامان دیدن
گر بر این چاه زنخدان تو ره بردی خضربی نیاز آمدی از چشمه حیوان دیدن
هر دل سوخته کاندر خم زلف تو فتادگوی از آن به نتوان در خم چوگان دیدن
آن چه از نرگس مخمور تو در چشم من استبرنخیزد به گل و لاله و ریحان دیدن
سعدیا حسرت بیهوده مخور دانی چیستچارهٔ کار تو جان دادن و جانان دیدن