گنج

غزل شمارهٔ ۴۶

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: است۱۲ بیت
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاستاز خانه برون آمد و بازار بیاراست
در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیریندر وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست
صبر و دل و دین می‌رود و طاقت و آراماز زخم پدید است که بازوش تواناست
از بهر خدا روی مپوش از زن و از مردتا صنع خدا می‌نگرند از چپ و از راست
چشمی که تو را بیند و در قدرت بی چونمدهوش نماند نتوان گفت که بیناست
دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشداز بارخدا به ز تو حاجت نتوان خواست
فریاد من از دست غمت عیب نباشدکاین درد نپندارم از آن من تنهاست
با جور و جفای تو نسازیم چه سازیمچون زَهره و یارا نبود چاره مداراست
از روی شما صبر نه صبر است که زهر استوز دست شما زهر نه زهر است که حلواست
آن کام و دهان و لب و دندان که تو داریعیش است ولی تا ز برای که مهیاست
گر خون من و جمله عالم تو بریزیاقرار بیاریم که جرم از طرف ماست
تسلیم تو سعدی نتواند که نباشدگر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست