غزل شمارهٔ ۴۵
خوش میرود این پسر که برخاستسرویست چنین که میرود راست
ابروش کمان قتل عاشقگیسوش کمند عقل داناست
بالای چنین اگر در اسلامگویند که هست زیر و بالاست
ای آتش خرمن عزیزانبنشین که هزار فتنه برخاست
بی جرم بکش که بنده مملوکبی شرع ببر که خانه یغماست
دردت بکشم که درد داروستخارت بخورم که خار خرماست
انگشت نمای خلق بودنزشت است ولیک با تو زیباست
باید که سلامت تو باشدسهل است ملامتی که بر ماست
جان در قدم تو ریخت سعدیوین منزلت از خدای میخواست
خواهی که دگر حیات یابدیک بار بگو که کشتهٔ ماست