غزل شمارهٔ ۴۵۶
ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختنقوت او میکند بر سر ما تاختن
گر دهیم ره به خویش یا نگذاری به پیشهر دو به دستت در است کشتن و بنواختن
گر تو به شمشیر و تیر حمله بیاری رواستچاره ما هیچ نیست جز سپر انداختن
کشتی در آب را از دو برون حال نیستیا همه سود ای حکیم یا همه درباختن
مذهب اگر عاشقیست سنت عشاق چیستدل که نظرگاه اوست از همه پرداختن
پایه خورشید نیست پیش تو افروختنیا قد و بالای سرو پیش تو افراختن
هر که چنین روی دید جامه چو سعدی دریدموجب دیوانگیست آفت بشناختن
یا بگدازم چو شمع یا بکشندم به صبحچاره همین بیش نیست سوختن و ساختن
ما سپر انداختیم با تو که در جنگ دوستزخم توان خورد و تیغ بر نتوان آختن