غزل شمارهٔ ۴۱۳
آن نه روی است که من وصف جمالش دانماین حدیث از دگری پرس که من حیرانم
همه بینند نه این صنع که من میبینمهمه خوانند نه این نقش که من میخوانم
آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوستعجب این است که من واصل و سرگردانم
سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشمگر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم
عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیستدیر سال است که من بلبل این بستانم
به سرت کز سر پیمان محبت نرومگر بفرمایی رفتن به سر پیکانم
باش تا جان برود در طلب جانانمکه به کاری به از این باز نیاید جانم
هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیزصبرم از دوست مفرمای که من نتوانم
عجب از طبع هوسناک منت میآیدمن خود از مردم بیطبع عجب میمانم
گفته بودی که بود در همه عالم سعدیمن به خود هیچ نیم هر چه تو گویی آنم
گر به تشریف قبولم بنوازی مَلَکمور به تازانهٔ قهرم بزنی شیطانم