غزل شمارهٔ ۴۱۲
آن دوست که من دارم، وآن یار که من دانمشیریندهنی دارد، دور از لب و دندانم
بخت این نکند با من، کآن شاخ صنوبر رابنشینم و بنشانم، گل بر سرش افشانم
ای روی دلارایت! مجموعهٔ زیباییمجموع چه غم دارد از من که پریشانم؟
دریاب که نقشی ماند از طرح وجود منچون یاد تو میآرم، خود هیچ نمیمانم
با وصل نمیپیچم، وز هجر نمینالمحکم آن چه تو فرمایی، من بندهٔ فرمانم
ای خوبتر از لیلی! بیم است که چون مجنونعشق تو بگرداند، در کوه و بیابانم
یک پشت زمین دشمن، گر روی به من آرنداز روی تو بیزارم، گر روی بگردانم
در دام تو محبوسم، در دست تو مغلوبموز ذوق تو مدهوشم، در وصف تو حیرانم
دستی ز غمت بر دل، پایی ز پیات در گِلبا این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم
در خفیه همی نالم، وین طرفه که در عالمعشاق نمیخسبند از نالهٔ پنهانم
بینی که چه گرم آتش، در سوخته میگیرد؟تو گرمتری زآتش، من سوختهتر ز آنم
گویند «مکن سعدی! جان در سر این سودا»گر جان برود شاید، من زنده به جانانم