گنج

غزل شمارهٔ ۴۱

دیر آمدی ای نگار سرمستزودت ندهیم دامن از دست
بر آتشِ عشقت آب تدبیرچندان که زدیم باز ننشست
از رای تو سر نمی‌توان تافتوز روی تو در نمی‌توان بست
از پیش تو راهِ رفتنم نیستچون ماهی اوفتاده در شست
سودای لب شکردهانانبس توبهٔ صالحان که بشکست
ای سرو بلند بوستانیدر پیش درخت قامتت پست
بیچاره کسی که از تو ببْریدآسوده تنی که با تو پیوست
چشمت به کرشمه خون من ریختوز قتل خطا چه غم خورد مست
سعدی ز کمند خوبرویانتا جان داری نمی‌توان جست
ور سر ننهی در آستانشدیگر چه کنی؟ دری دگر هست؟