غزل شمارهٔ ۴۰
چنان به موی تو آشفتهام، به بوی تو مستکه نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم، دیده بر نمیباشدخلیل من، همه بتهای آزری بشکست
مجال خواب نمیباشدم ز دستِ خیالدرِ سرای نشاید، بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریستمن از کمند تو تا زندهام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پایبند یکیستبه جانبی متعلق شد از هزار برست
مطیع امر توام، گر دلم بخواهی سوختاسیر حکم توام، گر تنم بخواهی خست
نماز شام قیامت، به هوش باز آیدکسی که خورده بوَد مِی ز بامداد الست
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغولمعاشران ز مِی و عارفان ز ساقی مست
اگر تو سروِ خرامان ز پای ننشینیچه فتنهها که بخیزد میان اهل نشست
برادران و بزرگان نصیحتم مکنیدکه اختیار من از دست رفت و تیر از شست
حذر کنید ز باران دیدهٔ سعدیکه قطره، سیل شود چون به یکدگر پیوست
خوش است نام تو بردن ولی دریغ بوددر این سخن که بخواهند برد دست به دست