گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۷

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ازم۱۰ بیت
از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازمهمچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم
گر توانی که بجویی دلم امروز بجویور نه بسیار بجویی و نیابی بازم
نه چنان معتقدم که‌م نظری سیر کندیا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیشتو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
گر به آتش بریم صد ره و بیرون آریزر نابم که همان باشم اگر بگدازم
گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنیاز من این جرم نیاید که خلاف آغازم
خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنمسر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم
من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مستبیشتر زین چه حکایت بکند غمازم
ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیبکه همه شب در چشم است به فکرت بازم
گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدیدرد عشق است ندانم که چه درمان سازم