غزل شمارهٔ ۳۹۶
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرممگر ببینمت از دور و گام برگیرم
من این خیال نبندم که دانهای به مرادمیان این همه تشویش دام برگیرم
ستادهام به غلامی گرم قبول کنیو گر نخواهی کفش غلام برگیرم
مرا ز دست تو گر منصفی و گر ظالمگریز نیست که دل زین مقام برگیرم
ز فکرهای پریشان و بارهای فراقکه بر دل است ندانم کدام برگیرم
گرم هزار تعنت کنی و طعنه زنیمن آن نیم که ره انتقام برگیرم
گرم جواز نباشد به بارگاه قبولو گر مجال نباشد که کام برگیرم
از این قدر نگریزم که بوسی از دهنتاگر حلال نباشد حرام برگیرم