غزل شمارهٔ ۳۷۶
خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندمبه دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم
اگر چه خاطرت با هر کسی پیوندها داردمباد آن روز و آن خاطر که من با جز تو پیوندم
کسی مانند من جستی زهی بدعهد سنگیندلمکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم
اگر خود نعمت قارون کسی در پایت اندازدکجا همتای من باشد که جان در پایت افکندم
به جانت کز میان جان ز جانت دوستتر دارمبه حق دوستی جانا که باور دار سوگندم
مکن رغبت به هر سویی به یاران پراکندهکه من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندم
شراب وصلت اندر ده که جام هجر نوشیدمدرخت دوستی بنشان که بیخ صبر برکندم
چو پای از جاده بیرون شد چه نفع از رفتن راهمچو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندم
معلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردمپدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندم
به خواری در پیات سعدی چو گرد افتاده میگویدپسندی بر دلم گردی که بر دامانت نپسندم