غزل شمارهٔ ۳۴۸
چشم خدا بر تو ای بدیعشمایل!یارِ من و شمعِ جمع و شاهِ قبایل!
جلوهکنان میروی و باز میآییسرو ندیدم بدین صفت متمایل
هر صفتی را دلیل معرفتی هستروی تو بر قدرت خدای دلایل
قصهٔ لیلی مخوان و غصهٔ مجنونعهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل
نام تو میرفت و عارفان بشنیدندهر دو به رقص آمدند سامع و قایل
پرده چه باشد میان عاشق و معشوقسدِ سکندر نه مانع است و نه حایل
گو همه شهرم نگه کنند و ببیننددست در آغوش یار کرده حمایل
دور به آخر رسید و عمر به پایانشوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل
گر تو برانی، کَسم شفیع نباشدره به تو دانم، دگر به هیچ وسایل
با که نگفتم حکایت غم عشقتاین همه گفتیم و حل نگشت مسائل
سعدی از این پس، نه عاقلست، نه هشیارعشق بچربید بر فنون فضایل